نگرانی های بی مورد

نگرانی های بی مورد

نگرانی های بی مورد

نگرانی و اضطراب از جمله آفت های جوامع امروز هستند که متاسفانه کمترین توجه به آن شده است . احساس نگرانی بی مورد باعث مختل شدن زندگی میشود . فراوان شنیده ایم که جوانی به دلیل ترس از آینده سکته میکند یا خیلی از افراد تپش قلب دارند. راه رهایی از  نگرانی های بی مورد چیست ؟ میخوام قبل از خوندن متن زیر به نگرانیهایی که این چند وقت ذهنتون رودرگیر کرده فکر کنین.

نگرانی
نگرانی

فکر کردین؟ حالا ادامه متن….

بگذارید در قالب داستان واقعی از زبان رابرت مور اثر دیل کارنگی براتون نقل کنم:

من بزرگترین درس زندگی خود را در مارس ۱۹۴۵ در عمق ۲۷۶ پایی آبهای سواحل هند و چین در یک زیردریایی آموختم. من یکی از هشتاد و هشت نفر کارکنان زیردریایی بودم. از طریق رادار باخبر شدیم که یک کاروان نسبتاً کوچک و مجهز دشمن به سوی ما می آید. با دمیدن سپیده زیردریایی به زیر آب رفت و خود را برای حمله آماده کردیم.

از طریق دوربین زیردریایی به خوبی می دیدم که یک رزمناو ژاپنی به عنوان اسکورت یک کشتی نفتکش به طرف ما در حرکت است،با چرخش اندک دوربین یک مین انداز نیز در دایره دیدم قرار گرفت، سه اژدر ( موشک  دریایی ) به طرف آنها روانه کردیم اما به علت کم توجهی و عدم دقت دستگاه پرتاب کننده هر سه اژدر به خطا رفت،

رزمناو پیشاپیش کاروان همچنان پیش می آمد

ظاهراً سرنشینان رزمناو متوجه نشده بودند که به آنها حمله کرده ایم . ما با استفاده از موقعیت در صدد برآمدیم به کشتی مین انداز حمله کنیم. اما مین انداز ناگهان مسیر خود را عوض کرد و متوجه ما شد. یک هواپیمای گشتی ژاپنی زیردریایی ما را در عمق شصت پایی شناسایی کرده بود و کشتی مین انداز را درجریان گذاشته بود.

برای رهایی از مخمصه ی رودررویی با مین انداز به عمق ۱۵۰ پایی پایین رفتیم و خود را برای مقابله با هر حادثه ای آماده کردیم . به خاطر اینکه رادارها نیز نتوانند از طریق امواج صوتی و ارتعاش و حبابهای هوا ما را ردیابی کنند بادبزنهای برقی را نیز ازکار انداختیم . ابزارهای جنگی ،موتورها و هر ماشینی را که می توانست ایجاد صدا و ارتعاش کند خاموش کردیم . همه چیز در زیردریایی از کار افتاد.

سه دقیقه بعد از رسیدن ما به عمق ۱۵۰ پایی حمله مین انداز به ما شروع شد. با فاصله بسیار کم سه مین در نزدیکی ما منفجر شد و زیر دریایی را تا عمق ۲۷۶ پایی اقیانوس پایین برد. ترس سراسر وجودمان را گرفت. انفجار در عمق کمتر از ۱۰۰۰ پا خطرناک بود. در عمق پانصد پایی خطر مرگ و انهدام قطعی بود.

حال فکرش را بکنید در عمق ۲۷۶ پایی چه اتفاقی می تواند رخ دهد؟ حدود پانزده ساعت مین انداز ژاپنی بالای سر ما به رها کردن مین های زیرآبی مشغول بود. ما به عمقی رسیده بودیم که نمیتوانستیم پایین تر برویم چون احتمال گیر افتادنمان در کف اقیانوس وجود داشت. اما خوشبختانه تمام مین ها در عمقی کمتر از ۵۰ پا منفجر می شدند و صلاح ما در این بود که جای زیردریایی را تغییر ندهیم.

وحشت بر زیردریایی حکومت می کرد

من چنان وحشتزده بودم که به سختی نفس می کشیدم. با خودم می گفتم” این یکی دیگر قاصد مرگ است “.  این یکی خود مرگ است ! با اینکه دستگاه سردکننده و بادبزن از کار افتاده بود و درجه حرارت به حد غیرقابل تحملی رسیده بود.  ولی عرق سرد از سر و رویم جاری بود و با تمام تلاش نمی توانستم مانع بهم خوردن دندانهایم شوم.

در چنین شرایط روحی بدی بود که دفعتاً حمله مین انداز ژاپنی قطع شد. فکر می کنم ذخیره تسلیحاتیش تمام شده بود و ترجیح داده بود بیش از این ما را تکه پاره نکند . به هر حال مین انداز آنجا را ترک کرده بود. پانزده ساعتی که مورد حمله بودیم مانند ۱۵ میلیون سال بر من گذشت.

وقایع زندگی خودم را تا آن ساعت بارها و بارها دوره کردم

کارهای ناشایستی که تا آن زمان انجام داده بودم در نظرم جان گرفت . بارها و بارها به یاد آوردم که قبل از ورود به ارتش چگونه به استخدام یک بانک درآمدم و چطور کار زیاد خسته ام می کرد و از کمی حقوق و ترقی محدود نگران می شدم و از این مسئله نگران بودم که چرا نمی توانم به دلخواه خود زندگی کنم.

چرا نمی توانستم یک اتومبیل بخرم. چرا نمی توانم لباس گرانقیمت برای زنم خریداری کنم؟بدتر از همه اینها خشکی و بداخلاقی رئیسم بود که وضع را  برایم غیرقابل تحمل کرده بود. این دوران زنده تر از یک فیلم سینمایی بارها و بارها در برابر دیدگانم به نمایش درآمد.

به یادم می آمد که شبها چگونه خسته و عصبانی به خانه باز می گشتم و به خاطر چیزهای جزئی و بی اهمیت با زنم دعوا می کردم. هروقت در برابر آینه می ایستادم به اثر زخمی که از یک حادثه اتومبیل برایم به یادگار مانده بود نگاه می کردم و متاثر می شدم.

پیش از ماجرای حمله به زیردریایی آنقدر به مسائل کوچک اهمیت می دادم که از آنها نگرانی و دلمشغولی بزرگی می ساختم.  اما وقتی در اعماق اقیانوس با مرگ پنجه در پنجه انداخته بودم با خودم عهد کردم که اگر جان به در بردم و چشمم به خورشید و یا ماه و ستارگان آسمان افتاد دیگر به نگرانی مجال خودنمایی ندهم . با خودم گفتم : پس از این نگرانی هرگز ! هرگز !

احساس نگرانی بی مورد
احساس نگرانی بی مورد

من در آن ساعات پر خطر بیش از چهار سالی که در دانشگاه به تحصیل اشتغال داشتم و کتابهای زیادی را مطالعه کردم درس زندگی را فرا گرفتم .

با خوندن این متن به خودم اومدم.  من چقدر نگرانی بیخود دارم. شما هم حتما دارین به این فکر میکنین.

نگرانی و اضطراب از چیزی احساس فشار رو در ما به وجود میاره. (Pressure)

ولی اینکه ما چقدر به این فشار اهمیت بدیم و به قولی فشار ادراک شده در ادراک ما چقدر و چطور باشه، کیفیت زندگیمون رو عوض میکنه.

همه چیز به  تو بستگی داره…

راضیه صفاری فرد هستم. دانشجوی دکتری روانشناسی تربیتی دانشگاه تهران. در راستای بهبود پرورش مثبت و بهبود فردی خودم و دیگران تلاش میکنم.

کانال تلگرام
مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *